#فانوس_پارت_531
با شرم سرم رو پایین انداختم و باز هم سر تکون دادم. حاضر بودم بمیرم ولی عماد چنین حرفی بهم نزنه. کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت: این دفعه چون بهش قول دادی برو ولی شب حق نداری بمونی. برمیگردی خونه. دفعه ی بعدم اگه خواست هم چین برنامه ای بچینه بهش بگو برید بیرون خونه.
باشه ی ضعیفی گفتم و قبل از این که حرف دیگه ای بزنه از اتاق اومدم بیرون. بغض توی گلوم هر لحظه داشت بزرگ تر میشد. ولی طبق معمول این سه هفته به سختی فروش دادم و سعی کردم مقاومت کنم. شاید اگه این بغض های سفت لعنتی رو قورت میدادم دلم سنگی میشد و میتونستم مهر عماد رو ازش بیرون کنم. رفتم سمت کمدم و یه دست بلوز لیویی و یه جین قهوه ای بیرون آوردم. موهام رو شونه زدم و کرمی روی صورتم مالیدم. خوشبختانه پندار از آرایش خوشش نمی اومد و میگفت چهره ی خودم رو بیشتر دوست داره و از این لحاظ ممنونش بودم چون اصلا حوصله نداشتم که دو ساعت وقتم رو جلوی آیینه بگذرونم. پالتوم رو روی لباس هام پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم راهیه پله ها شدم. چند دقیقه بعد تک زنگ پندار به معنیه رسیدنش صفحه ی گوشیم رو روشن کرد.
سوار ماشین شدم و بعد از بستن کمر بندم تازه متوجه ی قیافه ی بهت زده ی پندار شدم. دستم رو جلوی چشماش تکون دادم و گفتم: کجایی؟
با لبخندی به خودش اومد و دستش رو دراز کرد. گوشه ی شال حریر سفیدم رو لمس کرد و زمزمه وار گفت: چقدر سفید بهت میاد.
لبخندی زدم و گفتم: میخوای تا صبح بشینی اینجا منو نگاه کنی؟؟؟
خنده ای روی لبهاش جا خوش کرد. صاف نشست و همونجوری که ماشین رو روشن میکرد گفت: من که هر چی تو رو تماشا کنم بازم سیر نمیشم.
با خنده گفتم: نباید هم سیر بشی. این شیکم تو که به این راحتیا پر نمیشه. و به شکم هشت ترکه و عضله ایش اشاره کردم.
خندید و گفت: شیطونی نکن وروجک من. بزار رانندگیم رو بکنم. یه هویی دیدی دوتامون با هم رفتیم اون دنیاها.
ـ چقدر بد. اون وقت تو میری جهنم دیگه منو نمیبینی.
ـ چرا برم جهنم؟
ـ چون منو به کشتن دادی دیگه. قتل عمد حساب میشه باید بری جهنم.
romangram.com | @romangram_com