#فانوس_پارت_374
ـ ولی خیال کردی. صاحب خونه خونش رو دست خوب کسی سپرده.
سها: خودت صاحب خونه ای بابا.
ایمان: زنگ نزد؟
نفسم رو با آه توی سینم بیرون دادم و گفتم: چرا. چند ساعت قبل. حالش خوب بود. گفت دو هفته دیگه میاد.
ایمان سری تکون داد و چیزی نگفت. از قیافه ی دوتاشون معلوم بود که گرسنه اند. از جام بلند شدم و برگشتم توی آشپزخونه و میز رو آماده کردم. باید سرم رو یه جوری گرم میکردم که با یاد عماد دوباره اشکم در نیاد. این تنها کاری بود که میتونستم بکنم. یکم بعد سها هم به کمکم اومد و دوتایی با هم میز رو چیندیدم. سها با دیدن لازانیای برشته ی من که از توی فر درآوردم آب دهنش رو قورت داد و گفت: این ایمان اگه بیاد یه ذرشم به ما نمیده. بشین خودمون دوتایی بخوریم.
ایمان که صداش رو شنیده بود از پشت سرش سرک کشید و دست دراز کرد و یه تیکه از لازانیا رو برداشت و گذاشت تو دهنش. گفت: تک خوری نداریم بانو.
سها برگشت و با لبخند نگاهش کرد. سرم رو چرخوندم تا عشق جاری توی چشماشون اذیتم نکنه.
اون شب انقدر از دست سها و ایمان خندیدم که واقعا عماد یادم رفت. ولی همین که خداحافظی کردند و رفتند، در و دیوار خونه دوباره نبود عماد رو به رخم کشیدند. داشتم کلافه میشدم. با سرعت از پله ها بالا رفتم تا دوباره خودم رو بین کتابم غرق کنم. اینجوری هم خودم و بدبختیم یادم میرفت و هم در خواست عماد که گفت نهایت سعیم رو بکنم برآورده میشد. من واقعا نهایت تلاشم رو میکردم و داشتم تا مرز مردن درس میخوندم. اینجوری شاید قلبم یکم آروم میگرفت.
روز بعد دوباره همه چیز از سر گرفته شد. همه چیز طبق روال گذشته بود و فقط دلم توی سینه بی تاب تر از هر وقت دیگه ای بود. درست 1 هفته بود که عماد رو ندیده بودم. انقدر توی ذهنم برای فکر نکردن بهش دنبال سوژه های دیگه گشته بودم که دیگه تمام فکرهای اضافیه ذهنم تموم شده بود و فقط و فقط عماد مونده بود و عشقی که داشت هر لحظه شعله ورتر میشد.
با رخوت و کمر درد از پشت میز بلند شدم و راهی پله ها شدم. باز هم غروب شده بود و باز دلتنگی من بیداد میکرد. بی اختیار جلوی در اتاق عماد ایستادم. تو کل این 1 هفته نتونسته بودم در اتاقش رو باز کنم. دستم رو روی سردی چوب در کشیدم و بغضم رو به زور فرو دادم. ولی به محض اینکه بغض قبلیم رو فرو دادم بغض جدیدی جایگزینش شد. مشتم رو کوبیدم روی در و نالیدم: لعنت به تو. با من چی کار کردی؟ چی کار کردی که یه لحظه از این ذهن لعنتی بیرون نمیری؟ بامن چی کار کردی که قلبم باشنیدن اسمت میلرزه؟ که وقتی صدام میزنی زانوهام سست میشی؟ لعنت به تو! لعنت به من! چرا عذابم میدی؟ چرا داری خوردم میکنی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
romangram.com | @romangram_com