#فانوس_پارت_372


دلم میخواست بهش بگم دلم براش تنگ شده. میخواستم بگم دارم از دوریش دیوونه میشم. میخواستم بگم زودتر برگرده تا یه بلایی سر خودم نیاوردم. میخواستم داد بکشم دوستت دارم لعنتی چرا نمیفهمی. ولی لب برچیدم و فقط گفتم: مراقب خودت باش.

ـ تو هم همینطور. کار دیگه ای نداری؟

ـ نه.

ـ خدافظ.

خداحافظم انقدر ضعیف بود که خودم هم نشنیدم چه برسه به عماد. گوشی رو پرت کردم روی مبل و سعی کردم لرزش چونه ام که نشونگر بغض توی گلوم بود به هق هق تبدیل نشه. شنیدن صداش نه تنها حالم رو بهتر نکرد بلکه دلتنگیش رو بیشتر به رخم کشید. عماد نبود و همین که با تلفن زدنش این نبود رو بیشتر برام زنده کرده بود حالم رو بدتر میکرد. نگاهم رو برای خارج شدن از اون حال و هوا به سمت ساعت چرخوندم. ساعت 7 بود. باید برای بچه ها غذا میپختم. دستم رو روی صورت خیسم کشیدم و راه افتادم سمت آشپزخونه.

ساعت 9 بود و غذای من هم تقریبا آماده بود. با صدای زنگ از جا پریدم. هنوز لباسام رو عوض نکرده بودم. سریع در رو باز کردم و از پله ها دویدم بالا. یه تونیک آستین سه ربع آبی نفتی روی جین مشکیم پوشیدم و بعد از اینکه دستی توی موهام کشیدم از پله ها پایین رفتم. از صدای در فهمیدم که بچه ها تازه رسیدند. با خوش رویی رفتم سمت سها و توی بغلم گرفتمش گفتم: خوش اومدی عزیزم.

ایمان: یکی ما رو تحویل بگیره بابا.

با خنده دست ایمان رو گرفتم و گفتم: نمک نریز نمک دون.

سها: راست میگه دیگه. اصن تو توی جمع زنونه ی ما چی میگی؟

ایمان: میخوای برم؟


romangram.com | @romangram_com