#فانوس_پارت_352
متعجب دنبالش راه افتادم. از پله ها بالا رفت وجلوی دراتاق مطالعه اش ایستاد. اینجا هم جز جاهایی بود که عماد کمتر پاش رو توش میذاشت. درش رو باز کرد ورفت داخل. من هم پشت سرش وارد شدم. دیوار سمت چپ و راستم به طور کامل از بالا تا پایین قفسه بندی شده بود و پر از کتاب بود. درست در انتهای اتاق رو به روی پنجره ای که رو به در باز میشد یه میز بزرگ مطالعه از جنس چوب گرد و قرار داشت. یه فرش کرم رنگ کف اتاق پهن بود و به جز سطل آشغالی که سمت راست میزو آباژوری که سمت چپش قرار داشت چیز دیگه ای توش به چشم نمیخورد.
عماد به قفسه ای اشاره کرد وگفت: اینارو برای تو گرفتم.
چرخیدم سمت قفسه و با دیدن اون کتاب ها جا خوردم. تمام کتاب ها کتاب های درسی بود.
با تعجب نگاهش کردم وگفتم: اینارو واسه چی گرفتی؟
روی صندلی پشت میز نشست وگفت: خوب واسه اینکه بشینی بخونی دیگه.
ـ بخونم؟؟؟
دستش رو به میز تیکه داد و بعدش اون رو تکیه گاه سرش کرد وگفت: ببین باران قبول دارم که خیلی دیر شده ولی از وقتی تو با ایمان شروع کردی به کار کردن این فکر تو سرم افتاد. ولی خوب بعدش این اتفاقات افتاد و اصلا نتونستم بهت بگم. درسته که خیلی وقته درس نخوندی ولی میخوام بشینی پای درست و شانست رو امتحان کنی. تو با اون معدل میدونم که فقط باید یه دوره کنی کتاباتو. فقط میمونه چند تا کتاب تخصصی هنر که اونارم با ایمان هماهنگ کردم هر جاشو مشکل داشتی بیاد باهات کار کنه. من مطمئنم اگه این یه سال رو حسابی بچسبی به درست حتما توی دانشگاه هنر قبول میشی.
ـ آخه...
از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد. چشمای خوش حالتش رو به چشمام دوخت وگفت: بخاطر من...
دهنم بسته شد. مگه میشد عماد چیزی ازم بخواد من قبول نکنم؟؟؟ اینم یه تیری در تاریکی بود. پس دیگه حرفی نمیموند. فقط باید نهایت تلاشم رو میکردم. چون این کاری بود که عماد ازم خواسته بود. همین که عماد ازم خواسته بود که درس بخونم اگه میلی هم بهش نداشتم برام یه هدف میشد. خوشحال کردن عماد تنها کاری بود که خودم رو هم خوشحال میکرد.
romangram.com | @romangram_com