#فانوس_پارت_312
وحشت زده نگاهش میکردم. نفس هام مقطع شده بود وچشمام داشت از حدقه در میاومد. با لبخند گفت: چیه؟
ـ چه بلایی سر خودت آوردی؟
ـ چه بلایی؟
ـ چرا زیر چشمات گود افتاده؟ این چه رنگ ورویه؟
قدم هاش رو با زور دنبال خودش کشید. کنار تختم ایستاد وگفت: به غذاهات عادتم دادی، یه چند هفته دست پختت رو نخوردم این شکلی شدم. اگه میخوای بیشتر از این از ریخت وقیافه نیفتم باید زودتر خوب شی و برگردی.
ـ جان باران عماد... چی شده؟ مسموم شدی؟
باحرص نفسش رو بیرون داد وگفت: آره. دیشب ساندویچ خوردم معدم ریخت بهم. دیشبم که رفتم خونه سر این بود که حالم خوب نبود وگرنه ولت نمیکنم اینجا برم که.
ـ الان حالت خوبه؟
romangram.com | @romangram_com