#فانوس_پارت_303
کمپوتی که از توی یخچال برداشته بود رو روی میز گذاشت وگفت: دنبال کارای بیمارستانت بود.
ـ ولی باید میاومد.
ـ میفهمم.
برگشتم به چشماش نگاه کردم وگفتم: نکنه چیزی شده و نمیخوای بهم بگی؟ هان؟
خندید وگفت: چقدر شکاکی دختر. بخدا حالش خیلی بهتر از توِ!
ـ پس کجاست؟
ـ گفتم که، دنبال کارات بود.
ـ یعنی انقدر ارزش نداشتم که بیاد یه سر بهم بزنه؟
ـ دیوونه جون، اگه براش ارزش نداشتی این چند وقته اینقدر خودشو به آب و آتیش نمیزد.
کلافه و عصبی بودم. نمیتونستم بفهمم که چرا عماد نه قبل از عملم اومد ونه بعدش در صورتی که میدونست تنها با حضور اون آرامش میگرفتم. عمادی که میدونست به جز اون کسی رو ندارم و چقدر بهش وابسته ام. پس چرا در عین اینکه همه میگفتند مدام دنبال کارامه حتی برای دیدنم هم نیومده بود؟ وقتی میدونست که به محض باز شدن چشمام سراغش رو میگیرم چرا بازم نبود؟
سها: الو؟؟؟ کجایی تو؟
romangram.com | @romangram_com