#فانوس_پارت_286


ـ باورم نمیشه.

ـ باورت بشه...

ـ وای عماد... خیلی ممنونم ازت. اصلا فکر نمیکردم اینقدر زود این کار رو بکنی.

ـ این کارو کردم که دیگه از درد سوزنا نخوای بمیری.

لبخند روی لب هام پر رنگ تر شد. سرم رو پایین انداختم وگفتم: مدام داری مدیون ترم میکنی.

ـ تو هیچ دینی به من نداری. هرکاری که میکنم وظیفه است.

ـ بعضی وقتا باورم نمیشه گرگ باشی.

باخنده گفت: شاید کمال همنشین در منم اثر کرده وشدم گوسفند!

خندیدم وگفتم: نه موی فربهت نمیاد.

ـ برو آماده شو.


romangram.com | @romangram_com