#فانوس_پارت_278


تمام مدتی که داشتم ناهار رو آماده میکردم کامیار روی مبل نشسته بود و یه بند پیپ میکشید. دود کل سالن رو پر کرده بود و چون کولر روشن نبود گلوم رو اذیت میکرد. رفتم توی سالن وهمونجوری که سرفه میکردم پنجره رو باز کردم و گفتم: چه خبره؟ میخوای خودتو خفه کنی؟

پوزخندی روی لب هاش نشست و چیزی نگفت. رفتم جلوش ایستادم و یه دستم رو زدم به کمرم وبا حالت طلب کارانه ای گفتم: قول بده دیگه نری سمت دود حتی وقتایی که خیلی ناراحتی!

لبخند ملیحی روی لب هاش نشست و بدون حرف خم شد و توتون پیپش رو توی جاسیگاری خالی کرد. جعبه ی پیپش رو از روی میز برداشت وپیپش رو سر جاش گذاشت. سرش رو بالا آورد به چشمام نگاه کرد و گفت: دیگه؟

سرم رو انداختم پایین و رفتم سرکارم. حداقل میتونستم بخاطر علاقه ای که بهم داره مجبورش کنم به خودش ضربه نزنه. این حداقل کاری بود که میتونستم درحقش بکنم. میز رو چیندم ودستام رو شستم. صداش زدم که ناهار آماده شده. از جاش بلند شد و اومد توی آشپزخونه. پشت میز نشست وگفت: دفعه آخری که قیمه درست کردی کوفتم شد.

ـ پس عوضش رو الان دربیار.

ـ از چند سالگی آشپزی کردی؟

ـ 12 سالگی اولین قورمه سبزی رو بار گذاشتم.

با تعجب نگاهم کرد وگفت: جون من؟

ـ آره.

ـ پس کی وقت میکردی درس بخونی؟


romangram.com | @romangram_com