#فانوس_پارت_274
به دستم نگاهی انداختم وگفتم: آره. داره کم کم خوب میشه.
همونجوری که با دکوری های روی میز ور میرفت گفت: عماد دنبال کلیه است برات.
ـ هنوز خوابه؟
ـ آره.
از کنارش رد شدم و از پله ها بالا رفتم. در اتاق عماد رو باز کردم و دیدم مثل همیشه دمر روی تخت افتاده. رفتم توی اتاق وصداش زدم: عماد... پاشو عماد...
پرده های اتاقش رو کشیدم که یکم نور وارد اتاقش بشه. جا سیگاری پرش رو خالی کردم وبازم صداش زدم. تکونی خورد وچشماش رو باز کرد. نفسش رو محکم بیرون داد وگفت: ساعت چنده؟
ـ 6ونیم. گفتم میخوای بری شرکت دیرت نشه.
سرجاش نیم خیزشد ونگاهم کرد. لبخندی به روش پاشیدم وگفتم: صبح بخیر آقا.
سری تکون داد وبدون حرف از جاش بلند شدو رفت توی حموم. اتاقش برعکس همیشه مرتب بود. نفس عمیقی کشیدم وعطر تلخش رو توی ریه هام نگه داشتم. کاش میزاشتی دوستت داشته باشم عماد. کاش اینقدر سرد نبودی. کاش مال من بودی عماد. بخاطر بغضی که داشت شکل میگرفت سریع از اتاق زدم بیرون. کامیار هم چنان پشت میز نشسته بود. لیوانش رو پرکردم وگذاشتم جلوش. سرش رو بالا گرفت وگفت: بیدار شد؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. یه لیوان چایی برای خودم ریختم وفنجون عماد رو هم پرکردم. نشستم روی صندلی ویه تست از توی سبد برداشتم ومشغول مالیدن پنیر روش شدم. کامیار همچنان خیره نگاهم میکرد ولی من چیزی نمیگفتم. چند دقیقه بعد سروکله ی عمادم پیدا شد. موهاش رو کامل خشک نکرده بود وچند قطره از آبش روی میز چکید. فنجونش رو برداشت و لاجرعه سرک کشید. ازجام بلند شدم و فنجونش رو پرکردم. عماد رو کرد به کامیارو گفت: زود بیدار شدی؟
romangram.com | @romangram_com