#فانوس_پارت_264
عماد متعجب نگاهم کرد وگفت: چی؟
لبخندی زدم وگفتم: هیچی.
کامیار که دید بحث کردن توی اون شرایط بی فایده است راهش رو گرفت و رفت. از جام بلند شدم ومن هم خواستم برم که صدای عماد بلند شد: قضیه چی بود؟
برگشتم وبه چشمای هفت رنگش نگاه کردم وگفتم: بعدها بهت میگم.
ـ دِ حرف گوش کن دیگه باران. میگم گرد کن انگشتاتو.
ـ خوب اینجوریم میشه زد ببین.
وشروع کردم و قطعه رو زدم. ایمان باحرص داشت نگاهم میکرد. گفتم: دیدی شد؟
ـ نخیر نشد .بین این دو تا نت فاصله افتاد. وبا دستش به پارتیتور اشاره کرد.
کلافه از جام بلند شدم وگفتم: بسه دیگه. حوصلمو سر بردی.
باتعجب نگاهم کرد وگفت: جانم؟
romangram.com | @romangram_com