#فانوس_پارت_250
سرم رو تکون دادم ونگاهش کردم. نفسش رو داد بیرون و گفت: هیچ وقت به اینکه از اینجا بری فکر نکردی؟
ـ کجا برم؟
ـ دنبال سرنوشتت.
تو دلم گفتم سرنوشت من توی این خونه است. ولی سریع به خودم تشر زدم: باز شروع شد؟ سرم رو بالا گرفتم وگفتم: نه. تا حالا بهش فکر نکردم.
لبخندی زد وگفت: باران؟
ـ بله؟
ـ من همه چیزو میدونم.
سیخ سرجام نشستم وگفتم: منظورت چیه؟
کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: دیشب عماد داشت راجع به تو میگفت. ازم خواست برم تو اتاقم ولی نرفتم. میخواستم بدونم که این فرشته ی چشم آبی که یه هویی اومده وسط زندگی برادرم قبلا کجا بوده. اونم گفت البته داشت برای نیاز میگفت ولی خوب منم شنیدم.
تمام وجودم یخ کرد. عماد داشت چیکار میکرد؟ عماد که قبلا حاضر نبود کسی بفهمه که من واقعا از کجا اومدم حالا چرا داشت به همه میگفت؟ اونم به برادرش که خواستگارم بود؟ و حتی به نیازی که من هیچی ازش نمیدونستم؟ اصلا چه دلیلی داشته که دیشب راجع به من حرف بزنند؟ اینجا چه خبر بود؟ هیچ سر در نمی آوردم.
romangram.com | @romangram_com