#فانوس_پارت_231

ـ آره.

ـ و چرا الان نداره؟

ـ چون نمیتونه.

ـ چرا نمیتونه؟

کلافه شد وگفت: بس کن دیگه باران. چرا هی منو سوال پیچ میکنی؟

ـ تو چرا جواب آدمو درست وحسابی نمیدی؟

ـ چون سوالت جواب درست وحسابی نداره. بگیر بخواب یه ساعت دیگه که کارت تموم شد میام دنبالت. و بدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده از اتاق زد بیرون.





از دستش عصبانی بودم. اگه دلیل این نرم شدن تعجب برانگیزش رو نمیدونستم شاید خیلی راحت تر با این موضوع کنار میاومدم. مثلا پیش خودم فکر میکردم که کامیار رو گوش مالی داده یا یه جوری بهش فهمونده که نزدیک من نشه، ولی اینکه میدونستم عماد فقط بخاطر علاقه ای که کامیار نسبت به من پیدا کرده و همین حس باعث کنترل کردن خودش میشه داره اجازه میده که من و اون توی خونه تنها بمونیم حالم رو بد میکرد. در هر صورت عماد نباید من رو تنها میگذاشت. اونم تو شرایط بدی که تنها و تنها به وجود اون دلم خوش بود.

شاید حتی علت این کارش این بود که میخواست من و کامیار رو بیشتر بهم نزدیک کنه و بعد از گفتن گذشتم به کامیار اگه کامیار همچنان خواستارم بود من رو براش خواستگاری کنه. از این فکر حالم بدتر شد. فکر این که یه روزی کس دیگه ای به جز عماد توی زندگیم باشه منو تا سر حد جنون میکشید. ایمان میگفت درحال حاضر براش از هرکس دیگه ای مهم ترم ولی چرا یه درصد احتمال نمیداد منی که هیچ کس رو ندارم خودش که حامی لحظات سخت زندگیم بوده برام مهم ترین فرد زندگیمه؟؟؟ چرا توی این 9 ماه حتی یه دقیقه هم به این فکر نکرده که دختری که از زندگیش رو مدیونشه عاشقش شده باشه؟

romangram.com | @romangram_com