#فانوس_پارت_210
ایمان تعظیم مسخره ای کرد وگفت: شاگرد یعنی این.
عماد خندید وگفت: تو مگه شب خونه مادر زنت دعوت نداری؟
ایمان به ساعتش نگاه کرد وگفت: اوه اوه. دیر شد. سها بدو بریم که الان مامانت جفتمون رو میخوره.
سها خم شد وگونه ام رو بوسید وگفت: بازم بهت سر میزنم عزیزم.
لبخندی زدم و گفتم: لطف کردی.
ایمان هم خداحافظی کرد و رفت. عماد تادم در همراهیشون کرد و بعد برگشت کنارم. روی صندلی نشست و گفت: بگیر بخواب. منم همین جام. کاری داشتی بهم بگو.
حوصله ی حرف زدن با هیچ کس رو نداشتم. با اینکه خوابم نمیاومد چشمام رو بستم و غلتیدم و پشتم رو کردم به عماد تا اشک هایی که از روی صورتم سرمیخوره رو نبینه.
با سوزش غیر قابل تحملی که توی دستم پیچید از خواب پریدم. پرستاری بالای سرم ایستاده بود و گفت: میزاری سوزنارو در بیارم؟
به دستم نگاه کردم. یکی از سوزن ها تا نصفه بیرون اومده بود. قطرش 4 برابر سوزن های معمولی بود واطراف زخم حسابی کبود شده بود. چشمام رو روی هم فشار دادم وگفتم: دربیار.
پرستار دوباره سوزن رو به دست گرفت و همین که خواست بکشدش بیرون جیغم رفت هوا. درد بیش از حدی که داشت نفس رو قطع میکرد. باصدای جیغم کامیارو عماد اومدند وتو اتاق و با ترس گفتند: چی شده؟
romangram.com | @romangram_com