#فانوس_پارت_208


خندیدم وگفتم: مگه پولکیه؟

سوت آرومی زد وگفت: چه جورم.

ـ نمیخوره بهش بابا.

ـ مگه به قیافست؟ بعدم پول نداشته باشه خرج منو چه جوری بده؟

باخنده گفتم: هان! بگو من زیادی ول خرجی میکنم.

زدبه بازوم وگفت: پرونشو دیگه.





بهش خندیدم و اون هم به من لبخند زد. درست همون موقعه در باز شدو عماد اومد داخل. لبخندی به صورتم زد و بعد از لبخند کوتاهی که نثارش کردم آبمیوه هایی که دستش بود رو روی میز گذاشت. بعد اومد سمتمون رو به سها گفت: ایمان نیومد؟

ـ بیرون نبود مگه؟


romangram.com | @romangram_com