#فانوس_پارت_206
بینیم رو بالا کشیدم وگفتم: کسی الان بخواد پیوند بگیره چقدر باید صبر کنه؟
همونجوری که داشت دستگاه رو چک میکرد گفت: اگه بخوای از سازمان پیوند، کلیه بگیری یه یکی دو سالی باید بخوابی چون خیلی ها تو نوبتن. ولی خیلی ها هم هستند که آزاد میخرن. ولی خوب گرون تره.
هیچ تلاشی برای نریختن اشکام نمیکردم. با لبخند نگاهم کرد و گفت: حیف این چشمای خوشگلت نیست که اینجوری داری بارونیشون میکنی؟ راستی اسمت چیه؟
بینیم رو بالا کشیدم وگفتم: باران.
خندید وگفت: اسمت بارانه، رسمت که بارانی نیست. گریه نکن. من تو این بیمارستان روزی صدتا بدتر از تو رو میبینم که حتی به روشون نمیارن که بیماری صعب العلاج دارند. به خدا توکل کن، ایشالا خوب میشی.
سری تکون دادم و چشمام رو بستم. پرستار بعد از تموم شدن کارش رفت بیرون. اشک هام رو پاک کردم و روبه آسمون تیره ی شب گفتم: خدایا... خودت کمکم کن.
صدای در باعث شد که سر برگردونم. سها بایه دسته گل وارد اتاق شد وکنارم ایستاد. لبخندی به صورتم زد وگفت: میگم باران یه اتاق تو همین بیمارستان اجاره کن بمون همین جا دیگه هی عماد بدبختم از خونه به بیمارستان نکشونی.
لبخندی زدم وگفتم: تو چرا اومدی؟
ابرویی بالا انداخت وگفت: من که مثل تو بی معرفت نیستم. خیر سرت رفیقمی ها.
ـ آخه الان که شبه. چه جوری اومدی اینجا؟
romangram.com | @romangram_com