#فانوس_پارت_202


کامیار عصبی گفت: میگم چرا؟

عماد: باران اون چیزی نیست که فکر میکنی.

کامیار بعد از دقیقه ای سکوت گفت: یعنی...

عماد نزاشت حرفش رو تموم کنه وگفت: نخیر. گفتم که باران شکل اون دخترا نیست.

کامیار: پس چی؟

از این مکالمه عصبی شده بودم. نمیخواستم ادامه پیدا کنه. صدام رو صاف کردم وگفتم: عماد، ناهار حاضره.

عماد: الان میایم.

باحرص از پله ها پایین اومدم وپشت میز نشستم. حتی فکرشم نمیکردم که یه روزی برادر کسی که دوستش دارم خواستارم بشه. از طرفی نمیفهمیدم که عمادی که میگفت من مثل خواهرشم چرا اینجوری دربرابر کامیار موضع میگیره. یعنی من رو در اون حد نمیدید که بخوام همسر برادرش بشم؟ احساس میکردم تحقیر شدم. احساس میکردم شخصیتم داره خورد میشه. عماد چه توضیحی برای برادرش داشت؟ با اینکه اصلا هیچ میلی به کامیار نداشتم ولی نمیخواستم عماد با خورد کردن من کاری کنه که کامیار دست از سرم برداره.

تو همین فکرا بودم که کامیار و عماد هم اومدند. چهره ی هردوشون سرخ بود ولی من از اونا عصبی تر بودم. برای حفظ ظاهر یکم سالاد توی بشقابم ریختم وباحرص چنگالم رو توش فرو کردم. انقدر ذهنم درگیر بود که نفهمیدم عماد کی صدام کرد. از زیر میز زد به پام وگفت: الو؟ کجایی باران؟

سرم رو بلند کردم وگفتم: هان؟ همین جام.


romangram.com | @romangram_com