#فانوس_پارت_200


به ساعت اشاره کردم وگفتم: تاحالا شده ساعت 11 باشه ومن صبحانه نخورده باشم؟

خندید و چاییش رو سرکشید. لیوان کامیار هم خالی شده بود. همونجوری که فنجون عماد رو برمیداشتم به کامیار گفتم: برای تو هم بریزم؟

نگاهم کرد وگفت: خودم میریزم.

بدون حرف لیوانش رو برداشتم وبعد از پرکردن دوباره گذاشتم جلوشون. باخنده گفتم: چایی خوردن اینجوری تو خانواده ی شما ارثیه؟

عماد سری تکون داد وگفت: بابامون هم همیشه صبح اینجوری چایی میخورد.

باخنده گفتم: بیچاره مادرتون چی کشیده. سه تا مرد که مدام باید فنجون هاشون رو پر کرد وگذاشت جلو شون.

کامیار خندید وگفت: خدایی چقدر مامان رو اذیت میکردیم.

عماد با لبخند گفت: آره. یادش بخیر.

یه قابلمه برداشتم و همونجوری که برنج پیمانه میکردم گفتم: ناهار چی درست کنم؟

عماد: هرچی خودت دوست داری.


romangram.com | @romangram_com