#فانوس_پارت_198
خندید وگفت: من جای تو بودم به روی خودم هم نمیاوردم. خوب یه چیز طبیعیه دیگه، همه میدونن.
خواستم جوابش رو بدم که در باز شد وعماد درحالی که یک دستش پراز کمپوت وآب میوه بود و اون یکی دستش پلاستیک داروهام بود اومدتو. سرم رو پایین انداختم ونگاهش نکردم. میدونستم حسابی گند زدم. سها هم زیر زیرکی میخندید. عماد پلاستیک ها رو روی میزتخت گذاشت وگفت: بهتری؟
بدون اینکه سر بلندکنم گفتم: آره خوبم.
چند دقیقه بعد صداش بلند شد: سها، میشه یه دقیقه تنهامون بزاری؟
سها خنده اش رو خورد و بعد از حواله کردن چشکمی بهم از در رفت بیرون. خدایا یه کاری کن ازخجالت آب نشم. کاش سها نمیرفت. عجب اوضاعی شده ها! حالا تواین اوضاع این بامن چیکار داره؟ عماد اومد جلو روی تخت کنارم نشست. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: کاری داری؟
صدای خنده ای ریزش رو میشنیدم. آروم گفت: وقتی خجالت میکشی خیلی بانمک میشی.
باخنده لحاف رو کشیدم رو سرم. یکم بعد که صدای خنده اش قطع شد گفت: دیدی بهت گفتم حتی به همین دوستای به ظاهر خوبم هم نباید نزدیک بشی؟
با یاداوری اون صحنه لبخند از روی لبم پرید و سرم دوباره به تیرکشیدن افتاد. صدای نفس عمیقش اتاق رو پر کرد وبعد گفت: سیامک و مینا رو همون موقعه راهی کردم رفتند. کسی از ماجرا بویی نبرد ولی سیامک رو یه گوش مالی حسابی دادم. منم مثل تو وقتی فهمیدم چی به چی شده بود حالم ریخت بهم. اگه شروین یا حتی کامیار این کارو میکردند اینقدر برام سنگین نبود که سیامک. سیامک زن داشت و باید یکم مراعات میکرد ولی... تصمیم باخودته، بچه ها قراره فردا شب برگردن. اگه برات سخته همین امروز برمیگردیم.
از همون زیر لحاف نفس عمیقی کشیدم وگفتم: فردا برگردیم.
از روی تخت بلند شد وگفت: اینارو برای تو خریدم. پاشو بخور. برات خوبه. وچند دقیقه بعد صدای بسته شدن در رو شنیدم. سرم رو از زیر لحاف بیرون آوردم وبه اتاق خالی نگاه کردم. حالا میفهمیدم که عماد هر کاری مکینه فقط و فقط بخاطر خودمه. دیگه یاد گرفته بودم که نباید براش گارد بگیرم. اون خیلی چیزا رو میدونست که من نمیدونستم. من بدون عماد هیچ بودم. هیچ کس به اندازه ی اون من رو خوب نمیشناخت. هیچ کس مثل اون نمیفهمید که توی هرلحظه ای به چی احتیاج دارم. نگاهم رو از پنجره به بیرون پرت کردم و نفسم رو محکم بیرون دادم.
romangram.com | @romangram_com