#فانوس_پارت_191

مهتاب کامل بود و نورش توی دریا افتاده بود. با اینکه هوا سرد بود ولی روی همون تخته سنگ نشستم و به دریا خیره شدم. دریای شب هم مثل روز خیره کننده و قشنگ بود. داشتم به زیبایی هاش نگاه میکردم که صدای پایی رو ازپشت سرم شنیدم. میدونستم که عماده بخاطر همین هم بدون سر برگردوند گفتم: میبینی دریای شب چقدر قشنگه؟ حیف که قدیم تر نتونسته بودم اینقدر به زیبایی هاش توی شب نگاه کنم. میدونی عماد وقتی به دریا نگاه میکنم خیلی چیزا یادم میاد. انگار همه ی زندگیم درست مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم رد میشه. از بچگیم گرفته تا همین اواخر.

یکم سکوت کردم و دوباره ادامه دادم: دریا تو رو یاد چی میندازه؟

بعد از چند دقیقه صدایی بلند شد که باعث شد با تعجب به پشت سرم نگاه کنم: دریا همیشه من رو یاد مادرم میندازه. یاد بزرگی و مهربونیش.

کامیار چند متر بالاتر ازمن روی یه تخته سنگ نشسته بود داشت به دریا نگاه میکرد. سرم رو پایین انداختم وگفتم: ببخشید. فکر کردم عماده.

ـ عماد خیلی خوش شانسه که یه همچین بانویی رو کنارخودش داره. یکم بهش حسودیم میشه.

ـ شرمنده میکنی.

ـ نه جدی میگم. احساس مسئولیت مادرانه ای که نسبت به عماد داری خیلی ستودنیه. اینکه بدون هیچ چشم داشتی تنهاییش رو پر کردی. هر چند که بعد از اون اتفاقی که برای عماد افتاد حقشه که خدا یه همچین فرشته ای رو نصیبش کنه.

خیلی وقت بود که دلم میخواست سر از گذشته ی عماد در بیارم. سرهمین هم از فرصت استفاده کردم و گفتم: میشه یکم ازگذشته ی عماد برام بگی؟

بالحن متعجبی گفت: مگه تو نمیدونی؟

ـ چیز زیادی نمیدونم.

ـ یعنی عماد هیچی راجع به نفس برات نگفته؟

romangram.com | @romangram_com