#فقط_من_فقط_تو_پارت_255

تو چشمهاش یه جور التماس و انتظار با هم قاطی بود. الان می فهمیدم که چقدر از این چشمها خوشم میاد. کاش مال من بود .....

احساس می کردم اگه راستشو بگم یه جور ستمه. در حق آرتین ظلم می کردم. وقتی من می دونستم نمیشه امیدوار کردنش برای یه لحظه خیالی غیر ممکن واقعا" نامردی بود.

تیز به چشمهاش نگاه کردم.

دلم فریاد می زد بگم آره اما مغزم به حرف دلم گوش نمی داد.

به زور جلوی صدامو گرفتم که نلرزه.

من: نه .... با فردا و بی فردا جوابم نه است .

چشمهای آرتین بسته شد. دستش از رو بازوم شل شد. دلم گرفت .... داشت میشکست ... داشت خورد میشد ...

طاقت موندن و دیدن شکستنش و نداشتم. با یه حرکت بازومو از دستش بیرون کشیدم.

به زور جلوی اشکهامو گرفتم که نیاد پایین.

چرخیدم و دوییدم .... دوییدم و خودمو رسوندم به آسانسور .... دکمه اشو زدم.

درش باز شد خودمو پرت کردم تو آسانسور و دیگه نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. اشکهام بی محابا از چشمام جاری شد ...

به هق هق افتادم. به طبقه ام رسیدم. دوییدم سمت اتاقم. نیاز داشتم که خودمو به یه جای امن برسونم که بتونم خودمو دلداری بدم.

romangram.com | @romangram_com