#فقط_من_فقط_تو_پارت_233



وارد اتاق شدم و در و پشت سرم بستم. از ذوق پریدم هوا.

آخ جون ایوللللللل جشن من میمیرم برای جشن و مهمونی. حالا درسته که مهمونی ما نیست اما میشه توش خوش گذشت ولبی کاش یکی از دوستامم بودا. نم یدونم میشه با این پسره خوش گذروند یا نه.

نمی دونم. بی خی. خوب حالا من چی بپوشم؟؟؟؟

رفتم سر وسایلم. همه لباسها رو ریختم بیرون هیچ کدوم مناسب یه مهمونی رسمی نبود. اونم یه همچین مهمونی سالگرد تاسیس یه هتل. باید از این لباس سانتالیا بگوشم. حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟

الانمم که وقتش نیست برم یه پیراهنی چیزی بخرم. پولشم ندارم خوب. چی کار کنم؟؟؟؟

لب ورچیده با دستهای آویزون نشستم رو تخت. اصلا نمی رم مهمونی. بدون لباس که نمیشه رفت. با تاپ و شلوارم که نمیشه رفت خیلی خزه.

پوففففففففففففففففففف چه کنم من؟؟؟؟؟؟

تو فکر بودم و کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم که در اتاقمو زدن. با تعجب از جام بلند شدم و رفتم در و باز کردم.

وا این که آرتینه اینجا چی کار میکنه همین الان ازش جدا شدم اومدم تو اتاق که.

همون جور با تعجب به آرتین که خیلی جدی نگام می کرد چشم دوختم که یهو تو یه لحطه دیدم یه چیزی تیز اومد جلوی چشمم. سکته کردم رسما" از ترس یه قدم رفتم عقب و با چشمهایی که بهم نزدیک شده بودن و سعی داشتن چیزی که جلوی دماغمن و ببینن چشم دوخت. چشمهای متعجبم گردتر شد. یه پاکت خرید تو دست آرتین بود که مثل اعلامیه گرفته بود جلوم.

نگاه متعجبم بین پاکت و آرتین و دوباره پاکت چرخید. همون جور که هنوز داشتم سعی می کردم موضوع این پاکت و این دست علم شده آرتین و هضم کنم گفتم: اییییییییین .....چیه؟؟؟؟!!!!!!!

romangram.com | @romangram_com