#فقط_من_فقط_تو_پارت_218


و از ترس افراد بیگانه. به شدت توهم مهاجم ها رو زده بودم. همه اش فکر می کردم هر لحظه ممکنه در باز بشه و یکی بخواد بیاد بهمون حمله کنه.

آخه باد خیلی شدید بود و همچین در و پیکر این اتاقک چوبی و تکون می داد که هر لحظه احتمال می دادم که تیر و تخته هاش از هم باز بشن و آوار بشن رو سر ما. از اون طرف می گفتم نکنه یه شبگردی یه آدم ناجوری فهمیده ما دو تا غریب شب تو این کلبه چوبی هستیم بخواد بیاد به هوای پولای آرتین بزنه سرمونو ببره. من که پول نداشتم اگه میومد برای پولای آرتین می اومد.

تو فکرام غرق بودم که با یه باد شدید در اتاقک به شدت تکون خورد. منم که توهم حمله داشتم. یه چیغی کشیدم و چشمهامو بستمو با دست چنگ زدم به بالشتم.

-: شیدا چی شده می ترسی؟؟؟؟

ترسیده گفتم: آره می ترسم یکی بیاد بهمون حمله کنه.

منتظر بودم که بخنده تا برم بزنمش و دق و دلی ترسیدنمو سرش خالی کنم. اما نخندید. حتی لبخندم نزد.

تو جاش نشست و بهم نگاه کرد.

-: نترس شیدا من اینجام. کی ممکنه بخواد بهمون حمله کننه. من که نمی زارم به تو آسیبی برسه دختر خوب. الانم بی ترس بگیر بخواب.

یکم تو تاریکی و نور ضعیفی که از بیرون میومد بهش نگاه کردم. صورتش آؤوم و مطمئن بود. بهم آرامش داد.

بی حرف بلند شدم و تشکمو کشیدم سمت تشکش. جرات حرف زدن نداشتم . می ترسیدم یه چیزی بگم . آرتین بگه خیلی پررویی.

اما با نزدیکتر بودن بهش احساس امنیتم بیشتر میشد.


romangram.com | @romangram_com