#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_105

قاضی:سروان نصیری شاهد اقای رادمهر رو بیارید تو

سرباز عه با امیر علی برگشت ....

قاضی ::اقای امیر علی چایی چی. شما گفته های اقای پویان راد مهر و خانم مهتاب رمضانی رو قبول دارین؟؟

امیر علی:بل..بله اقای قاضی.....

وکیل من::اقای قاضی ازتون میخوام بزارید شاهد ما ماجرا رو باز گو کنه ..........

قاضی::اقای چای چی ماجرا دوباره مو ب مو بدون جا انداختن موضوعی تعریف کنید

امیر علی:: هفته ی پیش برای نظافت ساختمان رفته بود اخه من نظافت چی ساختمان هستم .....ک ب طبقه ی دکتر رادمهر رسیدم ....

شروع کردم ب تمیز کردن پشت واحد جناب دکتر جوری که کسی منو نمیدید مشغول بودم ک همین اقا. ب سبحان اشاره کرد

اومد در واحد دکتر رادمهر خانومش در و باز کرد یکم با هم بحث کردن ک به خانمشون ی سیلی زد و هلشون داد داخل خونه ....و در و بست منم خیلی ترسیدم اخه من کجا این مرده کجا شماره جناب رادمهرم نداشتم ولی پشت در شاهد مشاجره بین همین اقا و خانم دکتر بودم .......... نیم ساعت بعدم اقای دکتر رسید و بعدم که خودتو میدونید

قاضی::،چرا شما غروب برای نظافت رفته بودید؟؟

یکم دست و پاشو گم کرد ولی دوباره خونسرد شد و گفت ::چون من صبح تا بعد از ظهر تو یک شرکت ابداچی هستم بعد از اون یکم استراحت میکنم و برای نظافت ساختمون ها میرم ........

قاضی:: خانم رمضانی لطفا به جایگاه بیایدو اتفاقات رو شرح بدید

دست پاهام داشت میلرزید از جام بلندشدم و رفتم تو جایگاه همه منتظر به من نگا میکردن اشکامو پاک کردمو حرفای نساء رو موبه مو به زبون اوردم: سرم..... درد ...میکر...د بخا...طره... همین با...شوهرم... به منز....ل پد...رش نر....فتم و تو...خونه استر...احت... میکردم... همسر...م با...هام تما...س

گرفت ....وگفت... واسه... برداشتن پرونده... یکی.... از بیما...راش میاد خونه حدودیک... ربع بعد زنگ... واحد... زده شده فکر کردم.... همسرمه ...درو باز کردم که..... که این اقاکه.... پسرخاله نامزد سابقم.... بود به زور... وارد.... (از خودم و پویان خجالت میکشیدم واسه گفتن چیزی که میخواستم بگم پویانم دستاشو مشت کرده بود و ابروهاش بهم گره خورده بود زدم زیره گریه و ادامه دادم):به زور ....وارده خونه ....شد خیلی ترسیدم.... و دعا میکر....دم هرچه.... زود تر... همسرم....برسه...تو... این... بین کتکم زد.... هرچی ...میگفتم چی میخوای هیچی ....نمیگفت سیع کرد..سیع کرد بهم ....تجا..وز کنه که همسرم... رسید... بابه یاد اوردن ورود پویان به خونه گریم شدت گرفت که نساء گفت: اقای قاضی اگه اجازه بدید بقیه ماجرارو من بازگو کنم حال خانم رمضانی خوب نیست

قاضی::اجازه صادرشد


romangram.com | @romangram_com