#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_524

عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم:

- نمی دونم سوگل هر چی هم بخوام منطقی فکر کنم صحنه صبح میاد جلو چشمم و تموم منطقم رو بهم میریزه وگرنه پدرجون هم نظرش همین بود.

سوگل: باز خدا رو شکر اون هوات رو داره.

- آره ... خوبه که تو هم هستی ...

سوگل: من که حالا حالا هستم.

- منظورت چیه؟

سوگل: به مامی گفتم بارداری وشوهرت هم واسه شغلش داره میره مسافرت و می خوام بیام پیشت و مراقبت باشم. اولش یکم گیر داد اما بعد که دوستش باهاش تماس گرفت و قرار شد برن مشهد بیخیال شد و قبول کرد.

چقدر این دختر ماه بود. لبخند زدم و گفتم:

- ممنون عزیزم.

romangram.com | @romangram_com