#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_509
سوگل: واه واه حالا انگار بچه اش چه تحفه ای هست. دلشم بخواد خاله مثل من داشته باشه. خوشگل نیستم؟ که هستم. مهربون نیستم؟ که هستم. مهندس نیستم؟ که هستم. فقط یکم ترشیده ام که اونم مهم نیست.
هر دو به این حرفش خندیدم. نزدیک آموزشگاه رسیده بودیم. شالم رو مرتب کردم و با نگه داشته شدن ماشین ظرف غذا رو برداشتم و از سوگل تشکر کردم و به سمت آموزشگاه راه افتادم.
به در آموزشگاه که رسیدم یاد اون روزی افتادم که رفتم تو بغل آریان ... وای که چقدر خجالت کشیدم. به در ورودی که رسیدم یاد اولین باری افتادم که آریان رو توی آموزشگاه دیدم و بهش سلام کردم و اونقدر افتضاح جوابم رو داد. اون موقع تو خیالم هم تصور نمی کردم که یه روزی زن آریان باشم.
به منشی با لبخند سلامی کردم و گفتم:
- کلاس آقای رضایی تموم شد؟
لبخند موذی زد و گفت:
- بعله تمام شده الان هم با پشتیبان کلاس داخل اتاقشون هستن.
وا حالا زنیکه دیوونه فکر کرده واسم مهمه. اون پشتیبانی که آریان داشت چهل سال سن داشت و به آریان نمی خورد. با کفش های پاشنه تق تقیم که عاشقشون بودن و هر وقت می پوشیدم حس بزرگی بهم دست می داد به سمت اتاق آریان رفتم. یکم از در اتاقش باز بود.
romangram.com | @romangram_com