#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_491


آریان: آره نتیجه تلاشش بود.

از اینکه آریان جای من جواب می داد خنده ام گرفته بود. شبیه بچه های حسود شده بود. برگشتم سمت آریان و گفتم:

- البته با کمک آریان بود وگرنه باید بی خیال می شدم.

با این حرف من پویان از جا بلند شد و گفت:

- باشه ... خوشبخت باشید.

انقدر دیر رفته بودیم که همون موقع سفره نهار هم پهن شد و همه دور سفره نشستن. خداروشکر پویان دور از من نشست و مجبور نبودم دوباره بداخلاقی آریان رو تحمل کنم. از طرفی از این اخلاقش خیلی خوشم اومد که همونطور که با پدرام حرف می زد تکه های جوجه کبابش رو روی بشقابم می گذاشت و هوام رو داشت.

بد ترین اتفاق روز هم زمانی افتاد که بچه ها می خواستن وسطی بازی کنن و از شانس افتضاحم هر سال سیزده به در از اونایی بودم که از خیر وسطی نمی گذشتم و بزور هم که شده بچه ها رو جمع می کردم تا وسطی بازی کنن.

مامان: بلند شو مادر ... تو انقدر مظلوم نبودی ...


romangram.com | @romangram_com