#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_489
- آریان تو رو خدا امروز رو بی خیال. حالم خوب نیست تو هم هی گیر میدی.
دیگه حرفی نزد. پیش بقیه رفتیم و بعد از سلام احوال پرسی های معمول کنار هم روی تخته سنگی که کنار استخر بود نشستیم.
پویان با لبخند تلخی که رو لب هاش بود سمتم اومد. بی توجه بهش به آریان نگاه کردم که متوجه شد. لبخند زد و دستش رو دور گردنم انداخت. یه نگاه به پویان انداختم. اخم هاش رو تو هم کشید. دلم واسش سوخت اما خب تقصیره خودش بود. کنارم نشست و گفت:
- خب از خودت بگو ... خیلی وقته ندیدیم همدیگه رو ... اصلا فهمیدم ازدواج کردی شوکه شدم.
به زور لبخندی زدم و گفتم:
- اوهوم. یهویی شد دیگه ...
پویان: یعنی چی؟ یعنی خودت نمی خواستی؟
آریان که انگار از این حرف خوشش نیومد با صدای محکم و جدی گفت:
romangram.com | @romangram_com