#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_454
دستش رو توی جیبش کرد و یه جعبه کوچولو از داخل جیبش بیرون آرود و گفت:
- تقدیم به بهترین آبجی دنیا ...
مثل وحشی ها پریدم رو جعبه و درش رو باز کردم. یه انگشتر با نگین هایی با رنگ خاص که خیلی براق بود. انگشتر رو داخل دستم کردم و همونطور که بهش نگاه می کردم گفتم:
- وای چقدر خوشگله ... مرسی ... اما واسه چی؟
لپم رو محکم کشید و گفت:
- به خاطر اینکه قضیه سارا رو واسه مامان گفتی.
تازه یادم به سارا و پدرام افتاد. جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم و با اشتیاق گفتم:
- چی شد؟ مامان قبول کرد؟
پدرام: آره بابا ... اصلا فکرش رو نمی کردم. تازه گفت کی بهتر از سارا که دیده و شناخته ست.
romangram.com | @romangram_com