#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_451
با به صدا در اومدن زنگ در دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- میرم در رو باز کنم.
آریان هم که حسابی تو برجکش خورده بود دنبالم راه افتاد و گفت:
- لازم نکرده اینطوری بری. لابد از رستوران. جوجه ها رو آورده ...
آریان رفت طبقه پایین تا غذا رو بگیره و یکم بعد پدر جون از طبقه بالا اومد. باهاش به گرمی سلام احوال پرسی کردم و به داخل دعوتش کردم.
کنار پدرجون نشستم و مشغول حرف زدن شدیم. با شنیدن صدای آریان از پشت در که می گفت:
- حالا از دست من فرار می کنی جوجو؟
جلو پدرجون آب شدم. اصلا نمی دونستم چی باید بگم. پدر جون هم نگاهش رو به سمت تلویزیون برد تا من بیشتر از این خجالت نکشم. به سمت در رفتم و با حرص غذا ها رو از دست آریان گرفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com