#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_346

- خدایا آخرش من از دست این بچه خل می شم.

با گفتن: «خل بودی عزیزم» در حمام رو بستم و با خیال راحت دوشم رو گرفتم. با ریختن آب گرم روی بدنم خستگیم رفت. دوش رو بستم و و خواستم حوله م رو بردارم که تازه یادم افتاد من قبل از حمام همه ی حواسم پیش نگاه نکردن آریان بود و لباس و حوله نیاوردم. شروع کردم به گاز گرفتن لبم و فکر کردن که توی این موقعیت باید چیکار کنم.

دوش آبگرم رو تا آخر باز کردم و یه گوشه از حمام نشستم تا بخار بگیره. چون حمامش کوچیک بود سریع شیشه ها بخار گرفت طوری که دیگه آریان نمی تونست ببینتم. با خیال راحت دوش رو بستم و راضی کارم داد زدم:

- آریان، حوله م رو لطفا بده.

باشه ای گفت و من با خیال راحت در حمام رو باز کردم که با دیدن بخار هایی که از حمام به محیط بیرون می رفت اه از نهادم بلند شد. داد زدم:

- عقب عقب بیا ها ...

با هزار بدبختی راهنماییش کردم تا حوله ام رو همراه لباس هام بهم بده و سریع پوشیدمشون. حوله ی سرم رو بستم ومشغول محکم کردن گره اش بودم که آریان گفت:

- بریم پایین دیگه؟

باشه ای گفتم و به محض قدم گذاشتن به اولین پله صدای آروم سیما رو که مشخص بود با تلفن صحبت می کرد رو شنیدم. حس فضولیم گل کرد.

romangram.com | @romangram_com