#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_262
یه نگاه به سمت ما انداخت و یکم ازمون فاصله گرفت. وا حالا انگار چی می خواست بگه. یه قرار بود دیگه کنسلش می کرد. دوباره یه نگاه به سمت ما انداخت و سریع گوشیش رو قطع کرد و اومد به طرفمون.
بدون هیچ حرفی به سمت رستوران حرکت کردیم. سارا که مثلا از وجود پدرام خجالت می کشید و همینطور پدرام از وجود سارا ... بمیرم جفتشون مظلوم و خجالتین. منم که فقط به فکر حال گیری از آریان. کرمه دیگه ... یهو آدمو می گیره. به تابلوی رستوران که پایین کوه نصب شده بود رسیدیم. سوار ماشین هایی که رستوران واسه مشتری هاش گذاشته بود شدیم وتا بالای کوه رفتیم.
فضای جالبی داشت طبقه پایینش حالتی داشت که انگار کامل از چوب درست شده بود. یه آبشار کوچیک وسط رستوران بود و طبقه بالا حالت بالکن داشت و از اونجا حس می کردی کل شهر زیر پاهاته.
پشت میزی که کنار پنجره بود نشستیم. من و سارا یه طرف و پدرام مقابلمون نشست. حواسم به منظره ی شهر پرت شد و تا سرم رو برگردوندم دیدم پدرام داره با ابروش اشاره به من می کنه. وا یعنی پدرام واسه سارا این حرکت رو انجام داده؟ غیر ممکنه ... اینا که با زبونم حرف نمی زنن چه برسه به زیر پوستی ... با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- چیزی شده داداش؟
همونطور که با دستش چشمش رو ماساژ می داد گفت:
- نه حس می کنم یه چیزی تو چشمم رفته.
- می خوای فوت کنم واست؟
سرشو به طرفین تکون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com