#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_242

چشم مصلحتی گفتم و از خونه خارج شدم. مامان از سوگل زیاد خوشش نمی اومد. می گفت یکم جلف می پوشه. ولی قلبا دختر خوبی بود. خبری از سوگل نبود. تصمیم گرفتم تا سوگل برسه منم تا سر کوچه برم. هر قدمی که بر می داشتم صدای ماشینی از پشت سرم می اومد که انگار سرعتش رو با قدم های من تنظیم کرده بود. جرئت برگشتن نداشتم. قدم هام رو تند تر کردم اونم سرعتش رو بیشتر کرد.

سر کوچه که رسیدم نفس راحتی کشیدم ولی ماشینی از کنارم رد نشد. با صدای بلند بوقی که از پشت سرم شنیدم به طرف ماشین برگشتم.

سوگل نصفه تنش رو از شیشه بیرون آورده بود و همون طور که می خندید گفت:

- سیلـام دوستی. بپر بالا

سوار ماشین شدم و درو محکم زدم به هم که باز گفت:

- دوستی ماشین مامانمو خراب نکن. آروم تر

انگشتمو به نشونه تهدید گرفتم سمتش و گفتم:

- سوگل خفه شو که از ترس داشتم خودمو خیس می کردم.

لباشو جمع کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com