#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_96
با علی سحری خوردیم و بعد اذانم رفتم وضو گرفتم و چادر سفیدی که به تازگی خریده بودم انداختم روی سرم و نمازمو خوندم اومدم مهرمو جمع کنم که دیدم علی با تعجب به من زل زده آخی تا حالا ندیده بود من نماز بخونم،بعد از گذشت حدود یه دقه به خودش اومد و بدون هیچ حرفی خوابید منم بعد از جمع کردن چادرم خوابیدم.
تیک تاک تیک تاک،لامصب صدای ساعت بود که روی اعصابم یورتمه می رفت،نگام به تلویزیون بود که اذانو بده لامصب این ثانیه های اخر خیلی کند می گذشت،میزو نگاه کردم همه چی تکمیل بود.
علی هم لباس عوض کرده و مرتب نشست پشت میز و از این کلمه های عربی هم زیر لب با خودش می گفت،خوددرگیری داشت دیگه.
بالاخره صدای الله اکبر از تلویزیون بلند شد منم عین قحطی زده ها شروع کردم خوردن.آآآآآآآآآآآآآخیش تازه الان حس می کنم خون توی رگ هام جریان پیدا کرده...
برای سحری لوبیا پلو درست کردم،تا ساعت 2 همش فیلم سینمایی می دیدیم،علی می گفت شام نخوریم و یه دفه ساعت 1:30 تا 2 غذا بخوریم بهتره سنگین نمی شیم.
ساعت 2 که غذا خوردیم اینقدر که خوابمون میومد بی هوش شدیم...
و دوباره گشنگی و تشنگی من موندم این طوبی این همه انرژی رو از کجاش اورده!!! آخه از صبح تا الان که 5 بعد از ظهره با دهن روزه داره یه بند کار می کنه.
ساعت 7:15 بود عین میت افتاده بودم رو مبل که تلویزیونم روی شبکه 3 بود یه دفه یه پسره که اتفاقا خوشتیپ و خوش لباسم بود با کت تک آبی آسمانی از این جدیدا که حالت وصله روی آرنجش به رنگ قهوه ای داشت و شلوار آبی و پیراهن سرمه ای و کفش قهوه ای اومد اولش یه چیزای عربی گفت بعدم گفت:
سلام،سلام به روی ماهتون،خیلی خوش اومدین،مبارکتون باشه،نوش جونتون باشه اولین نفسهای ماه مبارک رمضان در سال 92،چه سعادتی،چقدر حالمون خوبه من و همه ی رفقام،خدا یاریمون کرده...
داشت همینجوری حرف می زد وای چقدر فک می زنه فکر نکنم روزه باشه آخه خیلی انرژی داره،ربطی نداره طوبی هم انرژی زیاد داشت ولی روزه هم بود برای افطار هم آش رشته گذاشت و رفت.
یه دفعه یه آهنگ توجهمو جلب کردٰ تیتراژ همون برنامه بود:
نشستم هواتو نفس می کشم، یه چند وقتیه حال من بهتره.
دارم راه می افتم ببینم تهش، منو این هوا تا کجا میبره
دارم راه می افتم ببینم تو رو ، تویی رو که یه عمره راهی شدی
مگه میشه رد شد نگاهت نکرد، ببین توی آینه چه ماهی شدی
romangram.com | @romangram_com