#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_170

احمد هم که فوق العاده ازش بدم میومد در حد پنج دقه پیشم موند و رفت البته بهتر خیلی ازش خوشم میاد ...

با دکتر صحبت کردم و همون روز مرخص شدم حاج آقا و مامان خیلی اصرار داشتن برم خونشون ولی من فقط خونه ای رو می خواستم که شاهد تک تک لحظات عاشقانه من و سارا بوده...

وارد خونه که شدم همه جا تاریک بود کلیدو زدم و همه جا روشن شد...حس می کردم کل خونه بوی عطر سارا رو می ده نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق خوابمون شدم ، با دیدن تخت خواب یاد لحظات پر از عشق و التهابی که با هم داشتیم افتادم وای که دلم چقدر هواشو کرده ...

تمام وسایلاش سرجاش بود یعنی نرفته ؟؟؟؟؟

لب تاپشو روشن کردم وقتی اومد بالا اشک تو چشمام جمع شد یکی از عکسای اون روزی بود که برای عروسی دختر خاله من رفته بودیم آتلیه اصلا فراموش کرده بودم بگیرمشون سارا چطور یادش بوده ، چقدر با این ژست حال کردم ، ژستش این جوری بود که سارا چسبیده بود به یه دیوار چوبی و سرشو به یه کج کرده بود و منم لبامو نزدیک گردنش برده بودم...چه عکس با حالی بود...آخرم وقتی عکاسه حواسش پرت شد زیر گلوشو بوسیدم سارا تا به خودش بیاد دوباره عکاسه اومد سراغمون...

ـــــــــــ





سارا :

با سر درد شدیدی چشمامو باز کردم ، اولین صحنه ای که دیدم یه دیوار سفید که از کثیفی چرک و سیاه شده بود اومدم بچرخم که دیدم اصلا نمی تونم تکون بخورم نگاهی به خودم انداختم آه از نهادم برخاست ، دست و پام با طناب بسته شده بود...

صحنه ای تکراری در طول این یک هفته ، مرتیکه ای که هر روز میاد هم امروز وارد شد ولی یه همراه هایی هم داشت همون زنیکه و یه مرد دیگه ، زنه یه دوربین در آورد و رو به مرده گفت :

شروع کن...

مرده اومد جلو با وحشت نگاش کردم یه لگد به شکمم زد جیغم در وامد دومین لگد فریاد دل خراشم به هوا رفت ، همین جوری به جونم افتاده بود با مشت و لگد ، صدای گریه و ناله ها و فریاد هام حتی دل سنگو هم آب می کرد ولی این کثافتا از سنگ هم بدتر بودن...این قدر به شکمم و زیر شکمم و پهلوهام لگد زد که دیگه بی حس شده بودن یه دفه زیر شکمم داغ شد و خیس...مرده هم دیگه دست برداشت و با اون پست فطرتا بیرون رفت...

گریم بند نمیومد ، داد زدم : خدااااااااااااااااااااااا ااااااااا خودت کمکم کن...

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ

romangram.com | @romangram_com