#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_149
به سختی جلوشو گرفتم و گفتم :
سلام خانم بزرگ
لبخندی زد و با لحن مهربون و آرومی گفت :
سلام عزیزم ، بالاخره اومدی! خدا رو هزار مرتبه شکر آرزو به دل نموندم و یکی از گل های باغچه عمرم رو قبل از اینکه بمیرم دیدم...
حرفشو قطع کردم و گفتم :
این چه حرفیه خانم بزرگ ؟! شما با ید صد و بیست سال سایتون بالای سر ما باشه...یه دفه یاد موضوعی افتادم سرمو پایین انداختم و گفتم :
ببخشید می دونم از اینکه کسی حرفتونو قطع کنه بدتون میاد...
خنده ای کرد و گفت :
عزیزم خدا ببخشه ، من دیگه از هیچ چیزی بدم نمیاد...در ضمن منو نفرین نکن چه خبره صد و بیست سال! بالاخره همه ی آدما یه روز باید چمدون اعمالشونو ببندن و به اون دنیا برای همیشه مهاجرت کنن...
سارا می دونم هیچ وقت برات مادر بزرگ خوبی نبودم ولی این حرکت آخرم برای جبران تمام بی توجه های این چند سال بود ، نه از این نظر که ارث بهتون می رسه و این حرفا ، از نظر اینکه می خواستم کامل بشی و روحت از اون آشفتگی نجات پیدا کنه...
تو و علی دقیقا نقطه مقابل هم بودین و کاملا با هم فرق داشتین و دنیاهاتون با هم تفاوت خیلی زیادی داشت...شاید از یک خون و رگ باشین ولی منم باورم نمی شد که اینقدر بینتون فاصله باشه...
تو دختری بودی که از بچگی پدر و مادرت تو رو به حال خودت رها کرده بودن و تو در بدتریتن شرایط یعنی تنهایی مطلق بزرگ شدی و در مقابل تمام نیازهات فقط پول می دادن تو یه دختر لوس و از خود راضی شدی چون کسی نبود راهنماییت کنه نزدیک بود توی منجلاب غرق بشی مثلا تو در مورد روحیه های متفاوت دختر و پسر هیچ چیزی نمی دونستی و به خاطر همین وقتی پویا بهت ابراز علاقه کرد شکه شدی...
ولی علی کاملا برعکس تو پدر و مادرش یه لحظه هم رهاش نمی کردن و مدام کنترلش می کردن به خاطر همین علی یه پسر وابسته به پدر و مادر تبدیل شد حتی دوستاش توی مدرسه به خاطر همین موضوع مسخرش می کردن و واقعا هم بچه ننه بود...
من شماها رو چند سال بود که کاری بهتون نداشتم ولی دورادور از کاراتون خبر داشتم وقتی به خودم اومدم که دیدم گل های باغچه عمرم دارن پژمرده می شن زود دست به کار شدم می دونستم شما دو تا جفت خیلی مناسبی هستین چون کاملا برعکس هم بودین مکمل های خوبی برای هم می شدین...
romangram.com | @romangram_com