#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_138

نخیرشم من واسه چی باید حسودی کنم خیلی ازت خوشم میاد...

لباشو آورد نزدیک گوشم و گفت:

وقتی حسودی می کنی خوشگلتر می شی...

بعدم منو با حال خراب گذاشت و رفت توی اتاق...

ماه رمضان هم با تمام خوبی هاش بالاخره تموم شد ولی من واقعا از این ماه خوشم اومد....

باغ سرسبز و خیلی قشنگی بود ، گنجشگ ها آواز می خوندند...واسه خودم داشتم می چرخیدم که یه دفه خانم بزرگ رو با یه لباس سفید خیلی خوشگل دیدم...چقدر قیافش مهربون شده بود از چشماش محبت سرآزیر می شد..

یه لبخند زیبا زد و آروم به سمت آسمون پرواز کرد...از خواب پریدم صدای الله اکبر توی گوشم پیچید...

نماز صبحمو که خوندم دیگه نخوابیدم صبحانه رو آماده کردم و رفتم بالای سر علی که بیدارش کنم ، لامصب اینقدر مظلوم خوابیده بود که دلم نمیومد بیدارش کنم...رفتم نشستم لبه ی تخت و گفتم:

علی...علی نمیخوای بیدار شی؟

گردن خوش فرم و کشیدش نافرم بهم چشمک می زد، به زور جلوی خودمو گرفتم و گفتم:

علی تو رو خدا بلند شو...

یه تکونی خورد و پتو از روش رفت و کنار، تمام عضلاتش معلوم شد وای خدا ببخشید ولی من دیگه نمی تونم تحمل کنم هر چه شد باداباد سرمو بردم جلو لبام گذاشتم روی گلوش و آروم و لطیف بوسیدم یه دفه دستم کشیده شد و افتادم تو بغلش سرمو آورد بالا وای اینکه بیداره داره با چشمای شیطونش منو قورت می ده ، نباید کم بیارم با پرویی گفتم:

وا چرا منو کشیدی؟ خو بیدار شو دیگه...

یه خنده ی شیطونی کرد و گفت:

آخه اگه نمی کشیدمت که منو قورت داده بودی دختر...

romangram.com | @romangram_com