#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_130

سلام سارا خانم. بعد از ظهرت به خیر می دونم تا بعد از ظهر خوابیدی...

امشب دیر میام خونه چون باید شیفت بمونم این چند ماهم به زور از زیرش در رفتم تا تو نفهمی ولی دیگه دیدم فهمیدی اشکال نداره شیفت بمونم...

اگه می ترسی شب تنهایی بمونی برو خونه ی عمو اینا...علی

شب؟ تنها؟ وای نه...

حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

سارا به خودت مسلط باش چیزی نیست فقط یه تنهایی سادس اصلا نترس....

هر چی بگم بازم ته دلم می دونم چه آشوبی به پاست...

تا ساعت 7 با رمان خوندن و سوپ درست کردن برای افطار خودمو سرگرم کردم، ساعت 7 هم همون برنامه که فهمیدم اسمش ماه عسله رو نیگا کردم خلاصه خودم به تنهایی افطار خوردم...

بعد از تموم شدن سریالا ساعتو نگاه کردم 12:30 بود ، یه بغض عجیبی توی گلوم نشست ولی به سختی قورتش دادم سریع بلند شدم لباسمو که از ترس خیس عرق شده بود رو با تاپ دو بنده قرمز با شلوارک ستش پوشیدم وتمام چراغا رو روشن و کردم و تلویزیونم تا ته صداشو زیاد کردم و خودمم نشستم روی مبل و کوسنو تو بغلم گرفتم...

یواش یواش داشتم تنهاییمو فراموش می کردم که یه دفه برق رفت و همه جا تاریک شد...جیغی کشیدم و از جام بلند شدم سعی کردم تو تاریکی مسیر آشپزخونه رو تشخیص بدم آخه چراغ قوه اون جا بود کورمال کورمال داشتم می رفتم که پام به یه چیزی گیر کرد و محکم خوردم زمین هم زمان با زمین خوردن من صدای وحشتناک رعد بلند شد و به دنبالش برق یه لحظه کل خونه رو روشن کرد...

تصویر یه دختر 3 ساله توی تاریکی توی یه خونه درندشت یه گوشه کز و کرده و مثل جوجه می لرزه و از شدت گریه نفسش بالا نمی آد و هق هقش میون سکوت خونه گم میشه و آخرم از فرط ترس خودشو خیس می کنه جلوی چشمام زنده شد...لب پایینم شروع به لرزیدن کرد، نمی دونم پشتم چی بود ولی بهش تکیه داده بودم و پاهامم تو بغلم جمع کرده بودم و می لرزیدم، دست و پام به شدت یخ کرده بود...

ـــــــــــــــــــــ





علی:

romangram.com | @romangram_com