#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_127
این طوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب با این کت دارم خفه می شم می خوام درش بیارم و مانتومو بپوشم
خب مانتوتو روی همین بپوش
خب اینطوری نمی تونم دکمه های مانتومو ببندم چون حالت خفه شدن بهم دست میده
دستمو از روی دستش برداشتم و از روی حرص نفسمو دادم بیرون و گفتم:
خیلی خب در بیار.
پشتمو بهش کردم صدای قهقهش به هوا رفت، با تمام سرتق بودنش با شنیدن صدای خندش لبخند روی لبم نشست...
به سمت میزم رفتم و مشغول جمع کردن وسایل روی میزم شدم، با صدای سارا که گفت بریم میزمم جمع شده بود، برگشتم به سمتش که نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشم مانتوش خوب بود ولی این موهاشو دورش پخش کرده بود و شالشم باز گذاشته بود می خواست منو حرص بده چون شیطنت توی چشماش کاملا مشخص بود.
رفتم جلو فاصلمون خیلی کم بود و نفسامون با هم ادغام می شد، حالم داشت دگرگون می شد ولی جلوی خودمو گرفتم و شالشو از روی سرش برداشتم، کلیپسشو باز کردم موهاش پخش شد، زل زده بود تو چشمام داشت دیوونم می کرد هنوز نمی دونه که نباید توی اتاق در بسته با یه مرد وقتی تنهاست توی چشماش زل بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
اونم این که چشماش اینقدر خمار و خوشگله....
بالاخره نتوستم خودمو کنترل کنم کلیپس و شالو انداختم روی مبل و دستمو انداختم دور کمر باریکش و چسبوندمش به خودم سرمو فرو کردم تو موهاش و نفس عمیقی کشیدم لامصب چه بوی خوبی می داد، سرمو بردم دم گوشش و آروم گفتم:
هیچ وقت توی چشمای هیچ مردی جز من خیره نشو...
دستای ظریفش اومد بالا و دور گردنم حلقه شد و سرشو آورد دم گوشم و مثل خودم آروم گفت:
چرا؟
romangram.com | @romangram_com