#عشقی_برای_کشتن_پارت_97
مادر:منشی میره پیشش...گفتم بیاید دنبالم تا عصبانی نشدم.
چشم غره ای بهشون رفت. رفتن تو دفتر سهیل .سهیل وشاهین پیش هم نشسته بودن ومادرشون روبه روشون. مجبور شدن همه چیزو با اصرار وتهدید برای مادرشون تعریف کنن.
مادرشون دهنش باز مونده بودو نمیدونست به پسرای خامو جوونش چی بگه.
_:باورم نمیشه.. خدای من! شماها از کی یاد گرفتید که این کارارو بکنید؟ شماها تو یه خانواده خوب بزرگ شدید. خانواده ما برای خیلیها الگوئه...این کاراتون چی معنی میده هااااان؟.
سهیل وشاهین ساکت بودن. با این حرف سرشونو انداختن پایین...ولی شاهین ذره ای پشیمون نبود.
مادر:شماها منو ناامید کردید..باید وقتی رزوپیداش کردید بجای انتقام میرفتید ازش شکایت میکردید یا به من وپدرتون میگفتید...هر چند که فایده نداشت چون اون...نمیدونسته که بایه مرد متأهل بوده ، تو سهیل..چرا اومدی وبه ما گفتی که اون با یه مرد متاهل بوده؟. سهیل چیزی نمیگفت.
romangram.com | @romangram_com