#عشقی_برای_کشتن_پارت_114
سروان نفس عمیقی کشیدو سرشو انداخت پایینو گفت:تسلیت میگم...غم آخرتون باشه، دعا میکنم خدا بهتون صبر بده، میتونید برید سرد خونه جسدشو تحویل بگیرید.
مادر سهیل همچنان داشت گریه میکرد، پدرش هم داشت آروم گریه میکرد.
سروان رو به رزگفت: شما خانوم رزِ... هستید درسته؟ بفرمایید بنشینید،شما هم طبق گفته همسرتون در محل حادثه بودید دیگه بله؟.
رزنشستو گفت:بله...ولی نه در زمان خودکشی...من سریع از اونجا رفتم، ضمناً من میخوام از همسرم جدا بشم...
سهیل و همینطور پدرو مادرش جا خوردن. پدرش خبر نداشت که چی شده بود.
البته مادرش میتونست حدس بزنه چرا . سهیل:رز...
سروان:اگر بخاطر این ماجراست، باید بگم که همسرتون بیگناهه...و دخالتی در مرگ برادرش نداشته و شواهد نشون دهنده خود کشی هست خانوم.
رزسری تکون دادو گفت:نه...بخاطر این ماجرا نیست، مگه کامل براتون نگفته؟...این مرد بخاطر انتقام با من ازدواج کرده...هم این مردو هم برادرش که حالا مرده...قصد انتقام گرفتن از منو داشتن، من بچمو از دست دادم وزندگیم نابود شد...اون فکر میکنه مرگ خواهرش تقصیر منه...به نظرتون با یه همچین مردی میتونم زندگی کنمو دوباره بهش اعتماد کنم؟!. اشک تو چشماش جمع شد.
پدر سهیل هم از همه جا بی خبرپرسید:چی داری میگی دختر؟...یعنی چی؟ جریان چیه؟
romangram.com | @romangram_com