#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_238
داشتم خفه میشدم انگار...قلبم داشت می ایستاد..
دستنو رو قلبم گذاشتمو به سختی گفتم _ارمیا ...محمد....داداشم...
ارمیا....
با نگرانی ترس بهش نگاه کردم...یاخدااا...
غزاله_ارمیا...محمد...داداشم
چشماش بسته شد ...یهو افتاد رو دستم
داد زدم_غزاله ...غزاله...
یاخدااا.....غزالم ....غزالم...
سریع بغلش کردم یه شال گزاشتن رو سرشو از در اتاق زدم بیرون...
زنعمو_یا ابلفضل....غزاله.
.غزاله.....
رو به زنعمو گفتم_مراقب نازلی...باش..نازلی.....
سریع از خونه زدم بیرون....رنگ لباش کبود شده بود...
با سرعت برق میروندم...مهم نبود هیچی...
جلو بیمارستان ترمز زدم...سریع غزالو بغل کردمو به سمت بیمارستان دوییدم...به محض ورودم داد زدم_پرستار...پرستار...
پرستار _چه خبرتونه؟!....چی شده؟...
تند تند گفتم قلبش قلبش....
romangram.com | @romangram_com