#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_177


با گریه گفتم_اره همونه....

محمد با بهت نگام میکرد....داد زد_تووو میگفتی که ازش خبر نداری؟...چرا دروغ گفتی به هممون...

مکث کرد ایندفعه بلند تر گفت_چرا اون طفل معصوم رو انقدر زجر دادی...چرا؟؟؟...میدونی چقدر حسرت بابا دار شدنو داره....میدونی روزایی که نیستی پیشم گریع میکرد ...میگفت هر وقت بهت میگه راحب باباش دعواش میکنی..ولی از ترس تو پیش من میگفت...میدونسی هر وقت میره مهد بابای دیگرونو نیبینه چ حسی داره....

اون حرف میزد من گریه میکردم...

_محمد؟؟...اون منو نخواست...پسم زد میفهمی؟!...میفهمی؟!...میفهمی وقتی بهش میگفتم دوستت دارم میگفت یکی دیگه رو دوست دارم...اون وقتی منو نمیخواست چجوری بچه ای که از منه رو میخواست...

با حالت تأسف باری بهم نگاه کرد گفت_هیچ پدری ...هیچ پدری نیست که بچشو نخواد...مگه میشه ؟!

....میدونی چیکار کردی...حسرت بابا داشتنو به دل بچت گزاشتی...

با گریه گفتم_میدونم..میدونم...ولی اون منو نخواست...غرورمو شکوند....تو ک میدونی همه چیو...

دیگه از گریه پاهام سست شد افتادن زمین...هق میزدم...فدای بچم بشم من...

محمد جلوم نشستو اروم گفت_غزاله...اون بد کرد خیلی ولی تو هم بد کردی......گریه نکن...

_چیکار کنم؟چیکار کنم؟.

محمد_دوسش داری؟...

با هق هق ادامه دادم_ا...ر..ه ...خیلی...

بغلم کرد گفت_گریه نکن ...گریه نکن خواهری...خودم درست میکنم...فقط با من باش...همه چی با من...

ارمیا...

چ جمعیتی اومده بودن...تو اون جمعیت چشمم دنبال یه نفر میگشت فقط به نفر...دنبال غزالم....

سام_خسته نباشی

romangram.com | @romangram_com