#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_164


با خنده گفتم_شیکمو...شیکمتر نیگا چه گنده شده...

دستشو رو شکمش گذاشت گفت_بقول پارمین میرم آبش میکونم...

با حرفش زدم زیر خنده...محکم بغلش کردمو بوسش کردم...اخ من اگه این جغلو نداشتم چیکار میکردم..

تا این چهار سال درسته واس انقدری کردنش تنهایی خیلی سختی کشیدم ولی می ارزید...واس همچین فرشته ای جونمم میدم...

زدم شبکه پویا که باب اسفنجی داشت تا باب اسفنجیو دید پرید رو هوا را مبل ایستاد...شروع کرد به باسنشو تکون دادن...

با دهن باز داشتم بش نگاه میکردم..

نازلی_اخ ژان ژان ....ژان ژان

قیافش فوق العاده خنده دار بود..دیگه نمیتونستم تحمل کنم پخ زدم زیر خنده...

همونطور که بش میخندیدم با صدای محمد ساکت شدم...

محمد_به به اینجا رو خواهر و خواهر زاده گرامم چه حال میکنن..

(خونه خانم جون (مادربزرگ محمد)....یه خونه ویلایی بود ...که اوایل پیش اونا زندگی میکردم ولی بعد یه مدت تصمیم گرفتم که برم ولی خانم جون نزاشتو گفت قراره تو باغ خونشون یه خونه نقلی بسازه و اونو بده به من ...اول قبول نکردم ولی به اصرار بقیه مجبور شدم...

چون خونه اپارتمانی نبود ۴تا پله کوچیک داشت یه ایوون خیلی قشنگ بود...همیشه هم در اتاق باز بود واس خاطر بقیه که میان ....و نازلی هح قدش نمیرسه درو باز کنه بره بیرون...)

نازلی_هی وای من ابلوم رفت...

محمد_واسه چی تو قرتو بده منم میدم...

محمدم شروع کرد به کمرشو چرخوندن اون کنار مبل و نازلی بالای مبل از بس خندیده بودم اشکام میریخت....

وقتی محمدو میدیدم یاد رضا و عرفان میوفتن...مثل اوناس ...خیلی دوسش دارم...بهترین داداش دنیاس.....

تقریبا نیم ساعت اینا قر دادن...دیگه از خنده داشتم میمیرم...

romangram.com | @romangram_com