#عشق_تو_پناه_من_پارت_270

معلوم بود گریه کرده!!!

با لبخند نگاش کردم...

-خوبی نرجس؟

سعی کردم حاله بدمو نشون ندم...چون هنوزم گلوم میسوخت وسرم تیر میکشید...

-اره بابا...ببخش تورم ترسوندم...

دماغشو کشید بالا و اشکاشو پاک کرد

-نه بابا...از تو نترسیدم ولی از داداش عین سگ!!!

-دعوات کرد؟

-اوووف چه دعوایی پدرمو دراورد...فش داد...چکو لگدیم کرد...چپو راستم کرد...یه کلیمو از دست دادم معلوم نیست.

-مسخره چی گفت؟

-هیچی بابا ولی خیلی عصبی شد دیگه...یکم غرغر کرد...وقتی دید اشکم دراومده خرشد!!!

-سامیه!!!

-خب عزیزم...عشک شد!!!

همون موقع محمدطاها دروباز کردو موهای سامیه رو که ازپشت بیرون ریخته بود کشیدو گفت


romangram.com | @romangram_com