#عشق_تو_پناه_من_پارت_236
-یاالله...عمه جونم کوشی؟
سرمو اوردم بالا و دیدم سودا از گردنش اویزون شده و اونم بغلش کرده و داره نگام میکنه...
-سلام...
سودا رو گذاشت پایینو کیفشوگذاشت کنار دیوار...
-سلام...چی شده چرا رنگت پریده؟
عمه سریع گفت
-چیزی نیست بابا یکم دلش درد میکنه...
سریع اومد کنارمو گفت
-ببینمت...
سرمو اودم بالا ونگاش کردم...
نگاشو فرستاد سمته عمه وگفت
-بابا عمه رنگ تو صورتش نیست...دستمو گرفتو گفت
-یخ کرده عمه...
برگشت سمته سامیه وگفت
romangram.com | @romangram_com