#عشق_تو_پناه_من_پارت_234
وقتی محمدطاها هست...من ارامشه مطلقم!!!
وقتی محمدطاهاهست من خوشبخت ترین ادمه روی زمینم خدایا هزار مرتبه شکرت!!!
ده روز از بودنه مون تو خونه عمه اینا میگذره...
محمدطاها یه هفته ایو با کاوه دربه در دنباله کار بود...تا اینکه سه روزیه تو یه شرکت به عنوان مهندسه نقشه کش دارن کار میکنن...البته تا دوهفته قراره ازمایشی کار کنن تا بعد استخدام بشن...
البته این کارم با پارتیه عمو علی درست شد وگرنه بابای محمدطاها به اکثر دوستاش سپرده بود که بهش کار ندن...
خدارو شکر محمدطاها هم از کارش راضیه...ومیگه اگه بگیره حقوقه خوبی میگیره!!!ساعته کاریشم خیلی خوبه...از هشته صبح تا چهاربعدازظهر...
خدارو هزار مرتبه شکر...
با سامیه خیلی جورشدم...واقعا مثله خواهرم میمونه...مائده هم دختره خیلی خوبیه هرچی بیشتر میگذره بیشتر دوسش دارم...
هرروز زنگ میزنه ویواشکی با منم حرف میزنه...محمدطاها روز بروز مهربون تر میشه واخلاقاش برام جالب تر میشه...هرچی بیشتر میشناسمش بیشتر عاشقش میشم...عمه وعمو هم خیلی مهربونن حس میکنم پدرومادریو دارن درحقم تموم میکنن...این چند وقت بیشتر از همه با سودا دوست شدم...دختر بچه ایه که همه چیو اشتباه میگه وخیلی شیرین زبونه...
دوسه روز پیش داییه محمدطاها با زنش اومدن اینجا...
جالبیش اینجا بود دایی احمد هم با خواهرش مشکل داشت مثله اینکه همشون با اشرف مامانه محمدطاها مشکل دارن...
اونم طرفداره ما بود و ازمون خواست یه دوره ای هم بریم خونه اونا که نزدیک خونه عمه اینا بود...
از سامیه شنیدم دایی احمدو زنش زهرا10 سالی میشه ازدواج کردن ولی بچه دار نمیشن...
بیچاره زن دایی زهرا مثله اینکه خیلی از اشرف خانوم تیکه میخورده واسه اینکه اجاقش کوره دلم واقعا براش سوخت.
romangram.com | @romangram_com