#عشق_تو_پناه_من_پارت_211
سامیه-اصلا خودتی که پیر پسر شدی همه همسنات ازدواج کردن.
کاوه نگاشو فرستاد سمته نویدو گفت
-کو نوید که اینجاست شما به فکر باش که ابجی نرجس همسنته.
با صدای عمه که گفت
-پاشو عمه جون بلندشدمو رفتم کنار محمدطاها واون دوتا هنوزم داشتن کل کل میکردن!!!
از وقتی کاوه رسیده بود یه دقیقه ساکت نشده بود وداشت با این سامیه فک میزد.
عمو با یه بسم الله صیغه رو خوند و مهریه هم یدونه سکه ویه جلد قران شد...
ومن با تمام وجودم گفتم:قبلتُ...
اره من قبول کردم...از جونو دلم...ازعمقه وجودم محمدطاها رو قبول کردمو خواستم محرمم بشه!!!
ومحمدطاهاهم با اون صدای فوق العادش قبول کرد...منو با همه کمو کاستیم قبول کرد...
یه دفعه صدای دستو جیغو هورای بچه ها رفت بالا...
کاوه خندیدو گفت
-ابجی یعنی من از الان بهت بگم زن داداش؟
خندیدمو گفتم
romangram.com | @romangram_com