#عشق_تو_پناه_من_پارت_206

از دستم گرفت

-خب من برم بیرون؟

چشمک زدو گفت

-نه بمون کمکم کن لباس عوض کنم.

اخم کردم

-برو بابا بچه پرو...

رفتم سمته اشپزخونه

-عمه جان کمکی نمیخواین؟

با عصبانیته ساختگی گفت

-اولا این جانو از اخرش بردار...دوما...راحت باش...این صدبار...

-چشم.

خندید و بغلم کرد وگفت

-قربونت برم.

همون موقع سامیه با یه پیراهن چهارخونه که تا رو زانوش بود ویه شلوار کتان همرنگشو روسریه همرنگشون اومدو گفت


romangram.com | @romangram_com