#عشق_تو_پناه_من_پارت_174
ازهمونجا دادزد
-وسایلامو جمع کنم مزاحمتون نشم.
همونجا کناره در وایسادمو شروع کردم به گریه کردن...سعی میکردم هق هقم درنیاد...
غریب افتاده بودم اینجا...
دلم میسوخت واسه محمدطاهایی که انقدر اسون پدر مادرش به خاطره من کنار گذاشتنش...
خواهرش محدثه اومد جلو وگفت
-سرت وبیار بالا ببینم چه شکلیی؟
سرمو اوردم بالا که پوزخند زدو گفت
-واقعا مامان راست گفتی مالیم نیست!!
مائده که داشت اروم اشک میریخت گفت
-محدثه تمومش کن داداش ناراحت میشه...مامان واقعا داری داداشو بیرون میکنی؟
-خفه شو مائده...
باباش سرشو گرفت تو دستاشو نشست رو مبل مامانشم نشست کنارش ولی محدثه هنوز نگام میکرد
-چی بخورده داداشم دادی اینجوری دنبالته؟
romangram.com | @romangram_com