#عشق_تو_پناه_من_پارت_164
رفتم سمته اتاقو کیمیارو بیدارکردمو همه باهم رفتیم سراغه صبحونه ای که خاله چیده بودو نشستیم سره سفره...
برام عجیب بود اینکه همه پاشنو نماز صبح بخونن...همه دوره سفره بشینن وباهم انقدر شوخی کنن...اصلا برام عجیب بود که خاله هی قربون صدقشون میرفتو همه چیو حاضر میکرد...
چیزی که اصلا تو خونمون وجود نداشت.
همین باعث شد بغض کنم....یه قطره اشک بریزم.
محمدطاها-چیشده نرجس؟
اشکمو سریع پا کردم
-هیچی.
کاوه به مسخرگی گفت
-تو رو خدا بگو ابجی...من دارم دق میکنم بگو..من طاقتشو دارم بگو...قول میدم گریه وزاری نکنم بگو...تو رو خدا بگو...طاها مرده بگو؟
خندم گرفت که محمدطاها با دسته سالمش زد تو سرشو گفت
-بشور عمه نداشتت بمیره چرا منو میکشی؟
امیرم خندیدو گفت
-خب حالا ما از این شانسا نداریم...
بعدم یه نگاه به کیمیا انداخت که سره سفره خوابش برده بودو تو هپروت بود
romangram.com | @romangram_com